هرکس که این ندارد، حقا که آن ندارد
اشاره: نوشتههای پائین را وقتی برای خوابگرد نوشتم که دیدم داستان «بعد از نیمهشب»، در مسابقهی داستان کوتاه شهر کتاب، مقام اول را آورده است.
***
اول اینکه زبان داستان «بعد از نیمهشب»، از بیخوبُن سوزیده و، ذهن بسته و شرطی و کارگاهی نویسندهاش را نشان میدهد. مثل ذهن صدها نویسنده که اسیر این عادت و قانون نانوشته شده که داستان را باید، با زبان رسمی نوشت.
چرا باید داستانی را که از زبان سرایدار و کارگر ِ احتمالا بیسواد نقل میشود، با زبان رسمی نوشت؟ کدام وحی مُنزل، به کدام دلیل، حکم داده که حمالها وقتی به داستانها میروند، بهجای «منو که دید، خندید و گفت» باید بگویند «مرا که دید، لبخندی زد و گفت»؟ یعنی اگر آن نویسندهها، روزی داستانی از زبان گُندهلات حسنآباد هم بنویسند، به زبان رسمی مینویسند تا قوانین الهی نقض نشود؟ پس این وسط، تکلیف ذهن گزینگر و هنجارگریز و آشناییزُدا که هنرمند برای هنرمندشدن به آن نیاز دارد چه میشود؟
دوم اینکه قصهی غمانگیز زبان آن داستان، به اینجا تمام نمیشود، چون زبان داستان حتی رسمی هم نیست. بلکه ملقمهی بیقانونی از رسمی و عامیانه است. زبان سست و آشفته و پرغلطی که نهتنها کارکرد مثبت ندارد، بلکه مُخل نظم طبیعی ذهن خواننده هم هست. آشفتگی زبان، لطمهای اساسی به متن میزند که مخاطب جدی ادبیات نمیتواند از آن بگذرد. دکتر سیروس شمیسا در کتاب معانی مینویسد:
«اگر کلمه یا کلام درست و روشن و استوار نباشد، یعنی فصیح نباشد، به دلایل متعدد نمیتواند بلیغ باشد، یعنی لفظ بیمار معمولاً بستر معنای سالم نیست. کلمات نادرست و گوشخراش یا زشت و جملات مغلوط (چه از نظر املا و چه از نظر انشا) نه تنها مؤثر نیستند بلکه تأثیر منفی دارند، مخصوصاً اگر خواننده اهل ادب باشد. مرحوم علامهی قزوینی به یکی از نویسندگان معاصر که کتابی برای مطالعهی او فرستاده بود نوشت که من نخست به سرعت صفحات آن را تورق کردم و بعد از این که اطمینان یافتم که از اغلاط املائی و انشائی مبرّاست، به مطالعهی جدّی آن مشغول شدم و توانستم از آن لذت ببرم.»
زبانْآشفتگی یعنی درست بعد از «خندهای کرد و گفت» جملهی «هنوز هیچینشده با من صمیمی شده بود» را بخوانیم. یعنی در جملهی «ماشالله این آقایی که پشت فرمان بود، خیلی هوای شما رو داره»، واژههای "ماشاالله" و "را" و "دارد" عامیانه باشند و واژهی "فرمان"، رسمی.
کلام مبهم و لفظ بیمار و معنای ناسالم یعنی «از در ورودی بالا برود»، که میتواند کسی را آویزان از در خانهای و در حال بالارفتن از آن تصویر کند. یعنی «چندتا اسکناس سبز توی مشتم چپاند»، که نمیشود در پنجهی گرهکردهی دست، اسکناس چپاند و باید آن را کف دست گذاشت.
انشای غلط یعنی حضور علائم نگارشی در عجیبترین جاها مثل ویرگول در «مرا که دید اصلا به خودش زحمت نداد، خودش را جمعوجور کند» یا «باقی ظرفها را کمک کرد، بیرون بیاورم» یا «میخواست با ماشین، برود» یا علامت سوال و علامت تعجب در «آن موقع نمیدانستم کیست؟!»
و آخر اینکه در ادبیات، آفریننده و خواننده، پیش از هرچیز با زبان مواجهاند. و با زبان، یا بهتر، در زبان است که به چیزهای دیگر میرسند و داستانی که زبانش بلنگد، حتی اگر طرح و مضمون و حادثه و تصویر و زمان و همهچیزش با هم فرو نریزد، قطعا شایستهی بردن جایزه نیست.
آقای شکراللهی، حدس میزنم که شما میدانید، و این غمانگیزترین جای قصه است.
چرا اینطوری شد؟
حاضرم بمیرم، ولی چیزی گدایی نکنم. حاضرم گدایی کنم، ولی چیزی ندزدم.
از دست دادن دوازده هزار تومن پول، گواهینامه، کارت دانشجویی، یک دلاری شانس، دو تا چسب زخم، چهار تا عکس و چندتا کارت ناراحتم نکرده. از "دانشجویی" ناراحتم که چند روز پیش کیف ِ پولم را که فقط برای چند دقیقه توی بوفه جا گذاشته بودم، دزدید.
اینجا ایران است، دانشگاه آزاد اسلامی. جایی که باید فرهنگیترین جای کشور باشد. باید انسان بسازد. اما بزرگترین و گرانترین طویلهی دنیاست.
خاک ما چرا اینطوری شد؟ چه گندیدهای باغبانش بود که اینطوری میوه میدهد؟ اینجا جهنم جهل و عقبماندگی است. آدم باید کدام طرف را ببیند که به نجات امیدوار شود؟
«من به معجزه در آن مفهوم كه اهل ايمان معتقدند اعتقادى ندارم؛ اما باكم نيست كه اينجا در حضور شما همدردانِ جهانى مشكلمان را با اين عبارت غمانگيز بيان كنم كه: روشنفكر جهان سوم بايد معجزهيى صورت دهد و در كوه غيرممكنها تونلى بزند.»
آزمون سخت ویراستاری
نه. هیچ متنی برای ویرایش نمیدهیم. آزمون ما دشوارتر از این حرفهاست. شما باید تشخیص دهید که از بین دو نوشتهی زیر، کدام ویرایش شده، و کدام قرار بوده ویرایش شود. منبع آزمون ما این وبلاگ است. این هم سوال آزمون:

virastar.blogfa.com
راهنمایی اول: رنگهای قرمز و آبی شاید انحرافی باشند.
راهنمایی دوم: اگر پاسخی پیدا نکردید، من یک فرضیه دارم که پایینتر نوشتهام.
***
اعتراف میکنم که نفهمیدم نوشتههای قرمز ویرایششدهی نوشتههای آبی هستند، یا برعکس. پس یک فرضیه مطرح کردم. این وبلاگ دو نویسنده دارد. حدس زدم که نویسندهها خواستهاند مطلبی را ویرایش کنند. یکی هم رنگ قرمز را دوست داشته، یکی هم آبی. و چون حاصل تلاش هردوشان افتضاح شده، از ما خواستهاند که برایشان «ویرایش کنیم»:
تقریبا هر سال عابری به علت بیاحتیاطی، بیاطلاعی، سالخوردگی یا خُردسالی، هنگام عبور از نهر به رودخانه کشیده و غرق میشود.
میگی از جنگ و کشاکش
میگی از حریق نفتکش
مجری اخبار و گزارش
یه آدم دروغگوی...
یه برنامه واسه جوونی
"روزتون سبز و آسمونی"
قدر میکروفونو میدونی
عشوه نیا، آی بچه...
ارتباط مستقیم و زنده
بین یه شهر و چند تا ده
مجری جُنگ خانواده
جیغ نزن اینقد زنیکهی...
"استغفرالله"
از زیر چشم همدیگه رو میپاییدن
چیزای رئیساشونو میمالیدن
با صداشون روحمنو ساییدن
با دروغاشون اعصابمونو...
"آقا اینجا خانواده نشسته"
دکورای جلف و پر از گل
گلای گلایل و سنبل
کلاغ با ادای بلبل
اینا رو از کجا گیر اوردن یه مُشتی...
همه برنامهها پُره از غصه
مصاحبه با آدمای چرک و نشُسته
فکر میکنه خیلی کار درسته
خجالت نمیکشه مرتیکهی...
"لا اله الی الله"
کُتای قهوهای، خندههای لوس
مجریای بیمعنی و چاپلوس
میگه همه دزدن، بقیه جاسوس
لعنت به هر چی آدم...
"صلوات بفرست آقا"
ترانهی «بیتربیت»
آلبوم «عشق سرعت»
گروه «کیوسک»

اجازه؟
بازدیدکنندهای در پُست پیشین گفت که مرز میان عشقبازی و تجاوز با «اجازه» تعیین میشود.
دوست من!
همیشه مرز با اجازه تعیین میشود؟ خیلی عالی. پس من با یک عروسک از دختری نُهساله اجازه میگیرم. تو هم با چند جملهی عاشقانه از دختری نوزدهساله اجازه بگیر. من و تو راضی، آنها راضی، پس گور پدر ناراضی. حالا بفرما با خیال راحت دیزی بزنیم. سرد میشود، درش باز است.
در «آخرین تانگو در پاریس»، Jeanne به Paul نادانسته «اجازه» میدهد. اما تماشاگری نیست که با تمام وجود حس نکند Paul دارد با «تجاوزکردن» به Jeanne، از جنس زن انتقام میگیرد. همانطور که در انتهای داستان، Jeanne نیز به اینهمه تجاوز و تحقیر پی میبرد و بعد از کُشتن Paul، ترسخورده با خودش تکرار میکند:
He tried to rape me. He tried to rape me.
چیزی هم که بازیگر نقش Paul یعنی مارلون براندو بزرگ، پس از اتمام فیلمبرداری به برناردو برتولوچی بزرگ میگوید، آن حس زشت را تایید میکند:
When Tango finished filming in April, Brando confided to Bertolucci that he would never again make a film like this one, that he didn't like acting at the best of times, but in this one he had felt violated every moment, every day. He even felt that his children were being torn away from him.¹
اصلا بیا یک نگاه به رابطهی «مجید امانی» و «رویای ناصری» در رمان «فریدون سه پسر داشت» بیانداز. تو فکر میکنی تجاوزکردن فقط وقتی انجام میشود که کسی را بدزدی، به بیابان اطراف شهر ببری و به زور پاهاش را از هم بازی کنی؟
***
1. نقل از Leninimports.com
مرز نازک
مرز میان عشقبازی و تجاوز، از یک بوسه هم نازکتر است.
بهترین
بهترین متن وبلاگت را انتخاب کن!
یک بازی تازهی وبلاگی که علی عزیز، مرا هم به آن دعوت کرده.
در این لحظه، انشای سنجاب خوب است را که درست در یک ظهر تعطیل خیس سیاه رمضان پارسال نوشتم، خیلی دوست دارم. اما یک چیزی هست. وقتی که در متنی دیگر داشتم چند تکه از دیالوگلیست فیلم «سکس و فلسفه»ی مخملباف را مینوشتم، قسمتی از یک دیالوگ انتخابیام این بود:
"ــ بهترين شعر عمرتان كدام است استاد؟
ــ بهترين شعر؟ همين شعري كه حالا سروده ميشود."
من هنوز استاد نیستم. اما بهترین متن وبلاگم، همین متنی است که حالا نوشته میشود.
دزدکی جان، حالا من تو را دعوت میکنم. بهترین متن وبلاگت را انتخاب کن!
قدرت
تقریبا همهی مردها میتوانند مشقت را تحمل کنند. اما اگر میخواهی ماهیت مردی را محک بزنی، به او قدرت بده.
